به نام او
امروز دوباره مجله را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن .
دنبال مطلبی می گشتم برای شروع وبلاگ ؛ مطلبی که هم قشنگ باشه ، هم تا حدودی خط مشی وبلاگ را معلوم کنه .
همون مجله ای بود که چند روز پیش می خوندمش ، همون مطالبی که بعضاً برام آشنا بودن ؛ همون روز نگاهی به ابتدای مجله انداختم ، درست بود مجله را قبلاً خونده بودم ، تاریخ مجله مربوط بود به بهمن ماه 1383 . آن روز ها هم خونده بودم و روی بعضی از جمله ها بغض بود که گلو را پر می کرد و اشک بود که تا نیمه راه می اومد و همونجا می خشکید .
چه کرده ام ، چه می کنم ، آخه تا کی ؟ چقدر ؟....
تصمیم خودمو گرفته بودم ، آب دریا را گر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
و اکنون . شروعی برای .......
پناهم می دهی آیا ؟
دستانم را
که به ریسمان محکم نام تو گره می زنم
احساس تلخ سقوط
در دلم محو می شود
چقدر با نام تو فاصله گرفته ام ؟!
تو بگو ...
می دانم ...
دور شده ام ...
به وسعت تمام ثانیه ها .
دقیقه ها ،
ساعت ها
و روزهایی که
غفلت کردم
دامان پرمهر تو را رها کردم ...
و محو زیبایی های دنیا شدم
و گم کردم تو را ...
و گم شدم ...
در این بازار پر همهمه دنیا
و حالا
پس از گذشت روزهای از دست رفته
دوباره بازگشته ام
و بین من و تو به اندازه کوهی از گناه و غفلت
فاصله افتاده است
و تو خود می دانی
که هیچ حاصلی از این فاصله نبردم
جز قلب و روحی زخمی و خسته
وکوله باری سنگین از گناه
اما حالا من برگشته ام
امیدوار به رحمت بی انتهای تو
می خواهم این فاصله ها را پر کنم
پناهم می دهی آیا ؟
دستانم را این بار محکمتر به نام تو گره می زنم
و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود
چشمان گریانم را می بندم
و چیزی در دلم جاری می شود
چیزی شبیه صدای سبز دعا
«امن یجیب» دلم در دل کوه ، طنین می افکند
و صدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم
انگار تمام ذرات هستی در تکاپو هستند
تا مرا به تو برسانند
و من
دوباره نام تو را صدا می زنم
دستانم را محکم تر به نام تو گره می زنم
و دستان ناامیدی را می بینم
که از قلبم فرو می افتد
حالا چقدر با نام تو فاصله دارم
تو بگو
ای خدای مهربان من!
برگرفته از مجله پرسمان «سال ششم شماره 54» اسفند ماه 1385 ص1 علیه کردونی ، روانشناسی عمومی
ستارگان آسمان گمنانی
عنوان مطالبی است در رابطه با ابر مردان عرصه مردانگی و دلیری که رفتند و با رفتنشان ، ماندن ما را به تمسخر گرفتند همان هایی که رفتند و آنگاه که می رفتند با نگاه آخرشان خندیدند و رفتند.
سردارانی که دنیا با همه وسعتش برایشان تنگ می نمود. همان هایی که مصداق واقعی مؤمن بودند و چون به چهره های نورانیشان می نگریستی یاد خدا در دلت زنده می شد.
هیچ کدام را ندیدم و بسیاری از ما هیچ کدام از آنها را ندیدم ؛ ماهایی که همین دنیا با تمام حقارتش منتهای آمال و آرزوهایمان شده ، ماهایی که اگر بعضی ها هم دیده ایم فراموشمان شده و همین فراموشی غافلانه سبب گمنامی ستارگان شده برای آنها که ندیده اند.
زیباست اگر چند سطری از این انوار ستارگان را نه با سواد سر که با سواد دل بخوانیم ، کمی حسرتشان را بخوریم و کمی بیاندیشیم که چگونه می شود ستاره شد .
ستاره ای در زمین
۞
آمده بود سراغم ، مثل ملاقاتی. به من گفت باید از این جا در بری.
سخت بود اما شد سال 56 بود. ازم خواسته بود از پادگان در برم.
باهم رفتم خانه عمه ش . تارسیدیم، تنها چیز جالب توجه ،
شیشه های نوشابه بود . رو کرد به من و گفت : بنزین می خوایم
بنزین هم جور شد ، از باک ژیان خودم کشیدم . بعدش هم شروع کرد
کوکتل مولوتف درست کرد . امتحانش هم کردیم اما بیرون از شهر .
۞
دیگه ازش خبری نشد.دو سه روز گذشت. توی شهر پیچیده بود ؛
مغازه های مشروب فروشی یکی یکی پشت سر هم دارن آتیش می گیرن.
حالا می شد حدس زد کار کیه .
۞
خانه شان بیرون شهر بود. یک روز باهم رفته بودیم. به من گفت: همین جا بنشین من می آم.
دلم داشت شور می زد خیلی طول کشید بلند شدم برم ببینم کجاست ؛
وقتی دیدمش داشت لباس می شست. لباس برادر و خواهرهای ناتنیش را،
گفت: من اینجا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم.
۞
بارون اون شب تندِتند بود. یه نگاهی به آسمون کرد
شال و کلاه کرد که بزند بیرون. گفتم: حالا دیگه کجا؟
گفت می خوای بدونی، پاشو بیا دنبالم.
....
لندرور شهرداری را برداشت راه افتاد توی شهر.محله حلبی آباد.
هرکس دقت می کرد می دید آبها جمع شدن
بعد می ریخت توی یک خونه. رفت در زد.
یه پیر مرد اومد ؛ گفت: حاج آقا یه بیل دارید بدین به ما که ....
پیرمرد دلش پر بود، شروع کرد به شهردار بدوبیراه بگه.
اما مهدی، شهردار ارومیه، صداش در نیامد؛ فقط گفت: حاجی بیل چطور شد ؟
بیل رو که پیدا کرد مشغول شد تا نزدیکای اذان صبح کار می کرد.
۞
بهش گفتم : توی راه که بر می گردی ، یه خورده کاهو و سبزی بخر.
گفت من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره.
روی یه تیکه کاغذ هر چی می خوای بنویس، بهم بده .
همون موقع داشت جیبش رو خالی می کرد .
یه دفترچه یادداشت و یه خودکار درآورد گذاشت زمین.
برداشتمشون تا چیزهایی را که می خواستم تویش بنویسم .
یه دفعه بهم گفت : ننویسی ها !
جا خوردم . نگاهش که کردم ، به نظرم کمی عصبانی شده بود، گفتم مگه چیزی شده؟
گفت : اون خودکاری که دستته مال بیت الماله .
گفتم : من که نمی خوام باهاش کتاب بنویسم. دو. سه تا کلمه بیشتر نیست.
گفت : نه .
۞
نگاهش که می کردی ، می دیدی عرق عین چی از سرو صورتش می ریخت .
معلوم بود چقدر وقته داره کمک می ده .
با چند تا از بسیجی ها داشت از ماشین اسلحه خالی می کرد؛
به ما که رسید رو کرد به رفیقم و گفت : چه طوری مشد علی ؟
جا خوره بودم به علی گفتم : این کیه دیگه ؟
گفت : یعنی نمیشناسیش، این که سؤال نداره .
خوب معلومه ،مهدی باکری، جانشین فرمانده تیپ .
گفتم پس چرا داره بار ماشین رو خالی می کنه ؟
گفت : یواش یواش اخلاقش می یاد دستت .
۞
یکیشان با آفتابه آب می ریخت ، آن یکی سرش را می شست.
- بهت میگم کم کم بریز.
- خیلی خوب حالا چرا این قدر می گی ؟
- می ترسم آب آفتابه تموم بشه .
- خوب بشه می رم یه آفتابه دیگه آب میارم.
............
رفته بود براش آب بیاره که بهش گفتم : خوب دیگه !
حالا فرمانده لشکر باید بیان سر آقا را بشورن !
گفت چی می گی ؟. حالت خوبه ؟
گفتم : مگه نشناختیش ؟
گفت : نه .

شهید مهدی باکری ، فرمانده لشگر 31 عاشورا
شهادت 25 بهمن 1363 ، هور العظیم
برگرفته از مجله طراوت «سال چهارم ، دوره جدید ، شماره 41» شهریور ماه 1383 صفحات 23.22
<ستارگان آسمان گمنامی> مهدی آقایی |