نوشته هایی از جنس گفتنی
  
 آنچه که فکر می کنم باید گفت !
 
فروردین 1386
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو
 
جمعه 24 فروردین 1386
او خواهد آمد . ما کجا هستیم ؟

نمی دانم بخواهم بیاید یا نیاید ؟!

معمولاْ غروب جمعه ها دل آدم می گیره !

چرا امروز صبح به این زودی دلم گرفته

 کاش می شد می نوشتم .

از کوچه ها و خیابون های شلوغ و پر سر و صدا و پر ازدحام این فانی محفل فانی فریب که بگذریم همین نزدیکیها کسی منتظرمان است .

بعد از هزاران سال او منتظر رسیدن ماست .

چه می کنیم در این وانفسا  به دنبال چه هستیم    نمی دانم   تو می دانی ؟

گفتن از عشق عزیزت نبود کار هر بی سر و پا

من به دنبال گوشه چشمی دارم این تقلا

کِی کجا چه جوری

راهی آیا هست ؟!

درمانده بمانم آیا ؟

کوله بار گناهم را نمی خواهم .

گردنم حلقه شده .

دستهایت آیا خسته شده ؟


 
جمعه 17 فروردین 1386
من پادشاه نیستم

 

 

۞ «من اصلاً پادشاه نیستم»

«لَیسَ بمَلِک»

من محمدم.

پسر همان بیابان هایی که تو از آن آمده ای.

حتی نگفته بود پسر عبدالله و آمنه است.

رسول الله صلی الله علیه و آله از جایش بلند شده بود

آمده بود نزدیک و ناگهان او را در آغوش گرفت ؛

تنگ تنگ ؛ در گوشش گفته بود :

«من برادر توام» «أنا اخوک»

جوری گفت که مرد راحت باشد .

آخر هم دست گذاشته بود روی شانه او و گفته بود :

«هَوِن عَلَیک» «آسان بگیر».

مرد بیابانی خندید و صورت او را بوسید :

«عجب برادری دارم.»

-------------

راستی هم عجب برادری

یک برادر با کار های عجیب و غریب!!!

-------------

۞ داشت می رفت مسجد

تو کوچه یک یهودی جلویش را گرفت. گفت :

«من از تو طلبکارم ، همین الان باید طلبم را بدهی»

رسول الله صلی الله علیه و آله گفت :

«اول اینکه از من طلبکار نیستی و همین طوری داری این رو می گی

  دوم هم این که الان من پول همراهم نیست، بگذار رد شوم. »

یهودی گفت : «یک قدم هم نمی گذارم جلو بروی.»

رسول الله صلی الله علیه و آله گفت :

«درست نگاهم کن تو از من طلبکار نیستی .»

ولی یهودی همین طور یکی به دو کرد ، بعد هم با حضرتش گلاویز شد؛

کوچه خلوت بود کسی نبود که بیاید کمک .

مردم دیدند پیامبر برای نماز نرسید.

آمدند پی اش.

دیدند یهودی ردای پیامبر را لوله کرده ،

دور گردن حضرت پیچانده

و طور می کشد که پوست گردن او قرمز شده .

تا آمدند کاری کنند از دور بهشان اشاره کرد که نیایید؛

گفت : «من خودم می دانم با رفیقم چه بکنم.»

رفیقش ؟

منظورش همین رفیقی بود که با ردا او را می کشاند.

چشمشان افتاد در چشم هم .

یهودی گفت :

«بهت ایمان آوردم ،  با این بزرگواری تو بی تردید پیغمبری»

 

۞ دل رهبر جامعه طاقت گریه کودکی را ندارد.

سر نماز صدای گریه بچه می آید؛

نماز را تند می کند،

رکوع و سجود کوتاه،

سریع تمامش می کند تا مادر بچه او را بغل کند.

به مردم حیرت زده هم می گوید :

«خوب بچه گریه می کرد دیگر.»

 

۞ آن قدر برای دوستانش دل می سوزاند

که نزدیک است کار دست خود بدهد.

باز خدا موعظه می کند :

«تو قرار بود به گمراهی این مردم دل بسوزانی

به راهشان بیاوری ؛

ولی قرار نبود دیگر از فکر اینها خودت را هلاک کنی»

«فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفسَکَ عَلی آثارِِهِم

 إن لَم یُومِنُوا بِهذا الحَدِیثِ أسَفاً»

 

۞ وسط جنگ احد ،

همان جا که مردم گلوگاهی را که سپرده بود مراقبت کنند

رها کرده بودند و تنهایش گذاشته بودند ؛

پیشانی و دندانش را شکسته بودند

همانجا توی همان حال دلش شور می زند

که نکند خدا این ها را نبخشد

همان جا دست بلند می کند :

«قوم مرا هدایت کن . اینها نمی دانند.»

عذابشان نکنی «اینها نمی دانند»

«اَللّهُمَ اِهدِ قَوُمی فَاِنَّهُم لایَعلَمُون»

 

۞ از همه قشنگ تر حال و روز او را امیر المومنین علیه السلام توصیف می کند.

می گوید : «رسول خدا یک طبیب دوره گرد بود.»

دلش نمی آمد که خیلی با ابهت بنشیند آن بالا

مریض ها شرفیاب حضور شوند.

لوازم معالجه اش را بر می داشت

راه می افتاد دور شهر پی مریض ها.

«طَبیبٌ دَوّارٌ بِطِبِّه»

                                             با حذف و تصرف

                              برگرفته از کتاب خدا خانه دارد ؛ نوشته فاطمه شهیدی

                                <من پادشاه نیستم>       صفحات 34و35و36و37

 
یکشنبه 27 اسفند 1385
شهادت انتهای رحمت ِ انتهای کَرَم

 

۞ در سجده است. ازپشت سر نزدیک می شوند.

شکنبه و سرگین شتری ناگهان فرو می ریزد.

سر از سجده بر می دارد. ایستاده اند و می خندند.

هیچ کس نیست حتی برای دل سوزی. ایستاده اند و می خندند.

دختر کوچکی، دوان دوان!

انگشتهای کوچکی، صورت مرد را پاک می کنند.

مرد دست می کشد روی انگشت های کودکانه : «مادر پدرش!»1

بغض مظلوم مردی که امعاء و احشاء شتری از سر و رویش می ریزد!

چه دلم می خواهد سجده کنم!

 

۞ باز هم راه افتاد. مثل هر سال. مثل همه نه سال پیش.

همین موقع. هر سال. این راه را رفته بود.

رسید به خانه های حاجیان:«... این آئین من است.

کسی نیست بینتان که بخواهد مرا یاری کند؟

هیچ قبیله ای آیا مرا در پناه می گیرد تا رسالتهای خدایی را برسانم؟»

حتی سکوت نکردند برای شنیدن. رو حتی برنگرداندند.

ده سال بود که می آمد این مجنون!

ده سال بود که همین ها را می گفت و منتظر می ایستاد.

امسال هم ایستاده بود، در سکوت.و منتظر بود تا شاید کسی.

پیرمردی نگاهش کرد.

دل سوزاند: «پسرم! خویشاوندان و نزدیکانت که تو را بهتر می شناسند.

وقتی آنها دعوتت را نمی پذیرند، از تو پیروی نمی کنند...»2

و ابولهب بود که در سایه دیوار می خندید.

و ابولهب بود که پیش از او رسیده بود و داستان برادرزاده ی ساحر!

قدم های بلند و غمگین مردی در سکوت دور می شود.

مردی که باز خواهد آمد. سال دیگر. همین موقع.

کاش می شد روی این پاها افتاد!

 

۞ زجر می کشند. سنگ های گران بر سینه. زنجیرها. شلاق ها. آفتاب. تشنگی.

رد می شود از کوچه. رو می گراند تا اشکش را نبینند.

چند بار بغض فرو می دهد. نمی داند چند بار نزدیک است بیفتد.

نمی داند. چند بار راه عوض می کند تا شاید نبیند.

«برادرانم، این شکنجه ها را تاب بیاورید. خدا با شماست...»

اگر می شد روح خون چکانش را عریان کند می دیدند که زخمی است؛

به تعداد هر شلاق و مجروح به اندازه هر زنجیر.

وزن تمام سنگ ها روی سینه اش بود.

«مردی آمده است که رنج شما، بر او سخت دشوار است. عزیز علیه ما عنتم3

مگر رنج های تک تک ما بر شانه ی او است؟

 

۞ سیزده سال رنج، زجر، بی نفرین.

عذاب این قوم پشت زمزمه یک دعا محبوس مانده است و برنمی آید.

آن دعا که باید، بر نمی آید. این پیامبر آیا نفرین کردن نمی داند؟

عتاب! آن عجیب ترین عتاب که خدا بر هیچ پیامبری نکرد.

در هیچ کتاب آسمانی نیامده است:

«غم ایمان این مردم نزدیک است تو را بکشد. فلعلک باخع نفسک4

گویی حتی او که می داند آن چه نمی دانند، در شگفت مانده است.

و باز هم عتاب!

«ما این آیات را فرو نفرستادیم که تو این همه خود را در رنج بیفکنی، لتشقی5

از تحمل گرده های مخلوقی، خدا در شگفت مانده است!

 

۞تنها نشسته است. زیر سایه تاکی. خون.

خون از پاهایش شره می کند روی خاک.

کبودی ضربه سنگی.

ورمی روی پیشانی.

خاکروبه ها، لای موهایند. خاکروبه هایی که از بامی فرو ریخته اند.

خنده ها و ناسزاها در گوش،

عربده دیوانگانی که دنبالش می دویدند.

صدای درها که یکی یکی بسته می شدند.

درز پنجره ها. زنانی که از لای درزها می خندیدند.

هلهله شادمان کودکان که کمان های تازه شان را امتحان می کردند.

طائف، سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند، حتی یک آیه.

هیچ کس. حتی کودکی.

چه باید بکند؟ به مکه بازگردد؟

ابوطالب علیه السلام نیست. خدیجه علیهاالسلام نیست.

و شمشیر ها به وسوسه خون محمدی صلی الله علیه و آله وسلم  دچارند.

بماند. کجا؟

زیر سایه ی نگاه هایی که از دور هم دارند به او می خندند.

آی نفرین! چرا بر نمی آیی؟

دستهایش بلند می شوند.

ملائک عذاب صف می بندند.

نفس آسمان حبس می شود.

طوفان، تب دار در گرفتن.

دریا منتظر طغیان.

کوه آماده ی ذره ذره شدن.

ودست ها بلند می شوند.

زمین گوش تیز می کند و دعا؛

نفرین نیست. نه! بازهم نیست.

دعا اولین شکایت اوست. اولین شکایت او بعد از 13 سال:

«اللهم الیک اشکوا: خدایا به تو گله دارم!»

از این مردم؟ از این ها که نمی فهمند؟ نه!

«خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم:ضعف قوتی

از این که دیگر در من توان برخاستن و در خانه ها را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست.

«و قلة حیلتی : چرا دیگر راهی به فکرم نمی رسد؟»

و «هوانی الی الناس: از خواریم پیش مردم».

زیر سایه تاک دست ها بلند بود:

«الی من تکلنی: مرا به که وامی گذاری

در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت رب المستضعفین6

پیامبر من ؟ مستضعف ؟

این عجیب ترین «قال رسول اللهی» است که می دانم.

 

 

اَللَّهُمََّ اِنّا نَشکُوا اِلَیکَ فَقدَ نَبِیِّنَا صَلَوَاتُکَ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ غَیبَةَ وَلِیِّنَا. 7

 

السلام علیک یا رحمة للعالمین        السلام علیک یا اول الشهید من اهل البیت

1-       ترجمه تاریخ طبری ، ج1 ، ص 380

2-       الطبقات الکبری ، ج 1 ، ص 216

3-     سوره ی توبه(9): آیه ی 128. «لَقَد جاءَکُم رَسُولٌ مِن اَنفُسِکُم عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّم ؛ از جنس شما پیامبری برای هدایتتان آمده که پریشانی و فلاکت شما بر او سخت است».

4-     سوره ی کهف(18): آیه ی 6. «فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفسَکَ عَلی آثارِهِم اِن لَم یُومِنُوا بِهذَا الحَدِیثِ اَسَفاً؛ ای رسول نزدیک است که اگر امت تو به قرآن ایمان نیاورند جان عزیزت را از شدت حزن و تأسف بر آنان از دست بدهی»

5-       سوره ی طه(20): آیه ی 2. «ما اَنزَلنا عَلَیکَ القُرآنَ لِتَشقی»

6-       طبقات ابن سعد ج 1، ص 210.

        7-       مفاتیح الجنان، دعای افتتاح.

 
   برگرفته از کتاب خدا خانه دارد . فاطمه شهیدی  «کتاب های پرسمان» 
     <اویس ! من از تو غریب ترم!>                 صفحات 26،27،29،30

 

 

تقدیم به کریم ترین ارباب  عالم امام حسن مجتبی علیه السلام


      
در این شبها که   به اسمان  مینگریم گویی بغضی کهنه در گلوی مهتاب تو را فریاد میزند  تویی  که در وانفسای  این دنیا از همه غریبتر بوده ای. تویی که با سکوتت عشق  را به اتش کشیدی وخاک را تا به ابد با غربت اغشته نمودی . در تنهاییت خدای را به دیدگان نمناکمان به تماشا کشاندی.و در یادمان  اینگونه نگاشتی :
هر که عاشقتر، دلش آشفته تر

 
چه فقیرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ی از مقابل دیدگانم بگذری و من از دیدارت جا بمانم . 


 .شب را به امید رویایت میگذرانم و روز را به امید شنیدن صدایت .چه حقیقت تلخ و شیرینی است .چه ظلمت و روشنایی وجودم را تسخیر نموده است


اگرمعبود تنهایی بر نمیگزید بی شک تو را معبود دل خویش میدانستم و از قربانی  چشم و دل در راهت دریغ نمیکردم

دوست دارم  آنی شوم که  خریدارم شوی که حتی اگر روزی قدمهایم به چمن جنت رسید باز هم غلام روسیاه تو باشم

دلم سر سپرده ات شد .تقصیر من نیست که این چنین عاشقانه فریادت میزنم که باید دامن خدای را بگیری که چرا شیدایی را در چشمان تو خلاصه نمود


برای تمام تنهایی حریم پاکت دلم میسوزد . هر گاه که تن سپردم به گوش دادن تمام زمزمه های دل خسته ام ،نامی به جز حسن بن علی نشنیدم .نامی که هرگز نتوانستم نامی در کنار ان بگنجانم .


بی گمان که خاک تن من جز با غبار بقیع اغشته نشده و دربدو تولدم بی شک به جای اذان، روضه  تو را در گوشم خوانده اند که اینگونه خود را شیدای تو میبینم  .


مرا چه باکی است از اتش دوزخ که چون در میان هاله های ان مرا رها کردند باز من دامن کریم تو را رها نخواهم کرد .هنگامی که برای گرفتن دستان گنهکارم قدمهایت را برداری اتش چه شرمگین خواهد شد از زبانه کشیدن، و ابراهیم بیاید و ببیند که کدامین گلستان زیباتر است؟.


زندگی چیزی جز عشق تو را به من نشان نداد و دل بهانه ای جز دیدارت در همه عمر نگرفت


بگذار که با دیدنت دلم برای همیشه خراب شود. مرا به آبادی دل چه سود و چه نیاز؟ که در این دنیا هر دلی خراباتی شد گویا ابدی جاویدان شد.


من اسارت دلم را به هیچ آزادی نفروشم که زندانبانی چون حسن بن علی جرعه ای جز می به من ارزانی نمیدارد.

 

 
                                      برگرفته از وبلاگ http://www.hassanmojtaba.mihanblog.com     

 
شنبه 19 اسفند 1385
اربعین

در سوگ خورشید

 

قافلۀ دلسوختگان آزاده، سینه صحرا را می شکافت و دشت تفتیده را در می نوردید . خاطراتی تلخ و طاقت فرسا ، ذهن آنها را می سوزاند و لحظه ای آنها را رها نمی کرد. اشک، مهمان دائم چشم هایشان، داغ همزاد دلهایشان و غم و اندوه ، کوله بار سفرشان ؛ ولی باصلابت و سربلند ، راه می پیمودند.

تپش ناگهانی قلب ، جاری شدن بی اختیار سیلاب الماس و استشمام بوی خدا و عطر عشق ، همه از رسیدن به کعبۀ عشاق حکایت می کرد؛ همانجا که چهل روز پیش ، قلبشان را در آن جا گذاشتند و تن بی جانشان را با خود بردند ؛ همان بهشتی که عشق را در آن کاشتند و یک اربعین ، با مروارید اشک و خون دل ، آن را آبیاری کردند.

 

کاروان در پی آهنگ در آ

کرده عزم سفر کرببلا

دیدۀ قافله سالار به آه

نم نم اشک زند بر سر راه

زینب از ره به سر تربت یار

با دل سوخته، بی صبر و قرار

بر سر کوی حسین آمده باز

تا دهد شرح غم و سوز و گداز

بوی عشق آید و ایثار و کرم

ز سر کوی شهیدان حرم

بر سر خاک به خون آغشته

نام هفتاد و دو تن بنوشته

 

دوباره خیمه ها برپا شد و سوز عطش،رخ نمود.علی اکبر علیه السلام  بر منارۀ عشق اذان گفت و حسین علیه السلام         

نماز را معنا کرد. باز تصویر آب که نخستین شهید این بیابان سوزان بود و صدای شیهه اسبان و چکاچک شمشیر ها و نعرۀ تکبیر ها.

باز علی اکبر علیه السلام  عازم میدان شد و علی اصغر علیه السلام  با گلوی بریده، بر سر دستان پدر، پیروزی خون را تبسم کرد.

عباس علیه السلام آهنگ علقمه کرد؛ در جستجوی دستهایش که از او محروم شدند و در پی تسلای آبی که تا ابد شرمندۀ صفا و سخای او گردید.

دوباره بر فراز نیزه ها ، سر های سرفرازی که ننگ فرود در برابر نیزه داران را برنتابیدند، خیمه های بهشتیان، طعمۀ آتش جهنمیان بود ؛ پاها پر آبله ؛ دامن ها آتش گرفته و تازیانه ها صفیر کشان .

بدن های بی سر ، زیور زمین بود ، زینت آسمان و فرشتگان ، مات از این همه قساوت و در شگفت از این همه صبر ورشادت .

نجابت نماز شب را نشسته خواند؛ بر زخم ها مرهم گذاشت؛ ولی خود محرم و مرهمی نداشت .

صلابت، فریاد را ایستاده سر داد و وحی مذاب ، از قلۀ زینب خطبه خطبه جاری شد.

گریه کرد ؛ نالید ؛ غرید ؛ گریبان چاک داد ؛ ولی جز زیبایی و شکوه ندید؛ «و مارأیت الا جمیلا» و سرانجام لبخند مردانه حسین علیه السلام به روی مرگ که صدها سال اشک ما بر او ، به پاس همان یک لحظه لبخند اوست.

 کربلا داشت کنون در بر خویش

شیرزن ، زینب غم پرور خویش

عطش و خیمه سوزان حرم

دیدن دست علمدار کرم

نقش گلگون علیّ اصغر علیه السلام

سرو افتاده ، علیّ اکبر علیه السلام

صبر ایوب شد نقش بر آب

صبر از طاقت زینب بی تاب

                             

السلام علی ولی الله و حبیبه ؛ السلام علی خلیل الله و نجیبه ؛ السلام علی صفی الله وابن صفیه 

                    السلام علی الحسین المظلوم الشهید

 

 

                                                                                     با حذف و تصرف

                      برگرفته از مجله پرسمان «شماره 43» فروردین 1385 ص 8

                                         <مشک>     کاظم مصطفایی

 


 
جمعه 18 اسفند 1385
وقتی باید آمد

به نام او

 

امروز دوباره مجله را برداشتم و شروع کردم به ورق زدن .

دنبال مطلبی می گشتم برای شروع وبلاگ ؛ مطلبی که هم قشنگ باشه ، هم تا حدودی خط مشی وبلاگ را معلوم کنه .

همون مجله ای بود که چند روز پیش می خوندمش ، همون مطالبی که بعضاً برام آشنا بودن ؛ همون روز نگاهی به ابتدای مجله انداختم ، درست بود مجله را قبلاً خونده بودم ، تاریخ مجله مربوط بود به بهمن ماه 1383 . آن روز ها هم خونده بودم و روی بعضی از جمله ها بغض بود که گلو را پر می کرد و اشک بود که تا نیمه راه می اومد و همونجا می خشکید .

چه کرده ام ، چه می کنم ، آخه تا کی ؟ چقدر ؟....

تصمیم خودمو گرفته بودم ،  آب دریا را گر نتوان کشید            هم به قدر تشنگی باید چشید

و اکنون . شروعی برای .......

                                                                                                S.A.F. Bloger

 

پناهم می دهی آیا ؟

 

دستانم را

که به ریسمان محکم نام تو گره می زنم

احساس تلخ سقوط

در دلم محو می شود

چقدر با نام تو فاصله گرفته ام ؟!

تو بگو ...

می دانم ...

دور شده ام ...

به وسعت تمام ثانیه ها .

دقیقه ها ،

ساعت ها

و روزهایی که

غفلت کردم

دامان پرمهر تو را رها کردم ...

و محو زیبایی های دنیا شدم

و گم کردم تو را ...

و گم شدم ...

در این بازار پر همهمه دنیا

و حالا

پس از گذشت روزهای از دست رفته

دوباره بازگشته ام

و بین من و تو به اندازه کوهی از گناه و غفلت

فاصله افتاده است

و تو خود می دانی

که هیچ حاصلی از این فاصله نبردم

جز قلب و روحی زخمی و خسته

وکوله باری سنگین از گناه

اما حالا من برگشته ام

امیدوار به رحمت بی انتهای تو

می خواهم این فاصله ها را پر کنم

پناهم می دهی آیا ؟

دستانم را این بار محکمتر به نام تو گره می زنم

و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود

چشمان گریانم را می بندم

و چیزی در دلم جاری می شود

چیزی شبیه صدای سبز دعا

«امن یجیب» دلم در دل کوه ، طنین می افکند

و صدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم

انگار تمام ذرات هستی در تکاپو هستند

تا مرا به تو برسانند

و من

دوباره نام تو را صدا می زنم

دستانم را محکم تر به نام تو گره می زنم

و دستان ناامیدی را می بینم

که از قلبم فرو می افتد

حالا چقدر با نام تو فاصله دارم

تو بگو

ای خدای مهربان من!

                                                            برگرفته از مجله پرسمان «سال ششم شماره 54» اسفند ماه 1385 ص1                                                                                                                                             علیه کردونی ، روانشناسی عمومی

  

ستارگان آسمان گمنانی

عنوان مطالبی است در رابطه با ابر مردان عرصه مردانگی و دلیری که رفتند و با رفتنشان ، ماندن ما را به تمسخر گرفتند همان هایی که رفتند و آنگاه که می رفتند با نگاه آخرشان خندیدند و رفتند.

سردارانی که دنیا با همه وسعتش برایشان تنگ می نمود. همان هایی که مصداق واقعی مؤمن بودند و چون به چهره های نورانیشان می نگریستی یاد خدا در دلت زنده می شد.

هیچ کدام را ندیدم و بسیاری از ما هیچ کدام از آنها را ندیدم ؛ ماهایی که همین دنیا با تمام حقارتش منتهای آمال و آرزوهایمان شده ، ماهایی که اگر بعضی ها هم دیده ایم فراموشمان شده و همین فراموشی غافلانه سبب گمنامی ستارگان شده برای آنها که ندیده اند.

زیباست اگر چند سطری از این انوار ستارگان را نه با سواد سر که با سواد دل بخوانیم ، کمی حسرتشان را بخوریم و کمی بیاندیشیم که چگونه می شود ستاره شد .

                                                                                                   S.A.F.Bloger

 

ستاره ای در زمین

 

۞

آمده بود سراغم ، مثل ملاقاتی. به من گفت باید از این جا در بری.

سخت بود اما شد سال 56 بود. ازم خواسته بود از پادگان در برم.

باهم رفتم خانه عمه ش . تارسیدیم، تنها چیز جالب توجه ،

شیشه های نوشابه بود . رو کرد به من و گفت : بنزین می خوایم

بنزین هم جور شد ، از باک ژیان خودم کشیدم . بعدش هم شروع کرد

کوکتل مولوتف درست کرد . امتحانش هم کردیم اما بیرون از شهر .

۞

دیگه ازش خبری نشد.دو سه روز گذشت. توی شهر پیچیده بود ؛

مغازه های مشروب فروشی یکی یکی پشت سر هم دارن آتیش می گیرن.

حالا می شد حدس زد کار کیه .

۞

خانه شان بیرون شهر بود. یک روز باهم رفته بودیم. به من گفت: همین جا بنشین من می آم.

دلم داشت شور می زد خیلی طول کشید بلند شدم برم ببینم کجاست ؛

وقتی دیدمش داشت لباس می شست. لباس برادر و خواهرهای ناتنیش را،

گفت: من اینجا دیر به دیر می آم. می خوام هر وقت اومدم، یه کاری کرده باشم.

۞

بارون اون شب تندِتند بود. یه نگاهی به آسمون کرد

شال و کلاه کرد که بزند بیرون. گفتم: حالا دیگه کجا؟

گفت می خوای بدونی، پاشو بیا دنبالم.

....

لندرور شهرداری را برداشت راه افتاد توی شهر.محله حلبی آباد.

هرکس دقت می کرد می دید آبها جمع شدن

بعد می ریخت توی یک خونه. رفت در زد.

یه پیر مرد اومد ؛ گفت: حاج آقا یه بیل دارید بدین به ما که ....

پیرمرد دلش پر بود، شروع کرد به شهردار بدوبیراه بگه.

اما مهدی، شهردار ارومیه، صداش در نیامد؛ فقط گفت: حاجی بیل چطور شد ؟

بیل رو که پیدا کرد مشغول شد تا نزدیکای اذان صبح کار می کرد.

۞

بهش گفتم : توی راه که بر می گردی ، یه خورده کاهو و سبزی بخر.

گفت من سرم خیلی شلوغه، می ترسم یادم بره.

روی یه تیکه کاغذ هر چی می خوای بنویس، بهم بده .

همون موقع داشت جیبش رو خالی می کرد .

یه دفترچه یادداشت و یه خودکار درآورد گذاشت زمین.

برداشتمشون تا چیزهایی را که می خواستم تویش بنویسم .

یه دفعه بهم گفت : ننویسی ها !

جا خوردم . نگاهش که کردم ، به نظرم کمی عصبانی شده بود، گفتم مگه چیزی شده؟

گفت : اون خودکاری که دستته مال بیت الماله .

گفتم : من که نمی خوام باهاش کتاب بنویسم. دو. سه تا کلمه بیشتر نیست.

گفت : نه .

۞

نگاهش که می کردی ، می دیدی عرق عین چی از سرو صورتش می ریخت .

معلوم بود چقدر وقته داره کمک می ده .

با چند تا از بسیجی ها داشت از ماشین اسلحه خالی می کرد؛

به ما که رسید رو کرد به رفیقم و گفت : چه طوری مشد علی ؟

جا خوره بودم به علی گفتم : این کیه دیگه ؟

گفت : یعنی نمیشناسیش، این که سؤال نداره .

خوب معلومه ،مهدی باکری، جانشین فرمانده تیپ .

گفتم پس چرا داره بار ماشین رو خالی می کنه ؟

گفت : یواش یواش اخلاقش می یاد دستت .

۞

یکیشان با آفتابه آب می ریخت ، آن یکی سرش را می شست.

-          بهت میگم کم کم بریز.

-          خیلی خوب حالا چرا این قدر می گی ؟

-          می ترسم آب آفتابه تموم بشه .

-          خوب بشه می رم یه آفتابه دیگه آب میارم.

............

رفته بود براش آب بیاره که بهش گفتم : خوب دیگه !

حالا فرمانده لشکر باید بیان سر آقا را بشورن !

گفت چی می گی ؟. حالت خوبه ؟

گفتم : مگه نشناختیش ؟

گفت : نه .

                                                    شهید مهدی باکری ، فرمانده لشگر 31 عاشورا

                                                     شهادت 25 بهمن 1363 ، هور العظیم

 

                   برگرفته از مجله طراوت «سال چهارم ، دوره جدید ، شماره 41» شهریور ماه 1383 صفحات 23.22

                                                                      <ستارگان آسمان گمنامی>          مهدی آقایی


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 455


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها